مؤلف مجهول

219

تذكرهء بغراخانى ( تذكره مشايخ اويسيه ) ( فارسي )

الواقع آن نوع ظاهر شد كه شيخ گفت « 1 » . پادشاه و صرافان شهر همه مسلم داشتند و پادشاه بر حال وى تأسف كرد و ندامت خورد « 2 » كه صد هزار حيف از اوقات اين نوع مرد قابلى كه در ملازمت پادشاه مجازى كه آوارهء دنياى « 3 » دون است و گرفتار عيش اوست و فريفتهء شيطان ، ضايع شود . بااين‌همه قابليت و استعداد اگر در ملازمت پادشاه حقيقى باشد ، زود چنانست كه به مقصود رسد . مناسب آن است كه « 4 » رخصتش دهم ، چون‌كه بارها رخصت خواسته بود تا در عبادت حق سبحانه و تعالى باشد . باشد كه « 5 » به اقرب اوقات و اسرع ساعات به مراد رسد ، دور نيست كه ازين سبب مرا هم ثوابى حاصل شود . آن بود كه پادشاه به طوع و رغبت بزرگوار را طلب كرد و گفت : اى ضياء الدّين ! چندگاهست كه رخصت مىخواستى ما رخصت نمىداديم ، حيفى در حق تو كرده بوده‌ايم ، امروز مرا بر حال تو رحم آمد . ندامت كردم و تاسف خوردم بر اوقات گذشتهء تو ، كه بىتقريب « 6 » از پى من سرگردان ، اوقات ضايع ساخته ، امروز روز آن است كه ترا رخصت بدهم ، من بعد برو و هرجا كه خاطر تو مىخواهد آنجا باش و هرچه مىخواهى آن كن . اين بگفت و رخصت داد و زر بسيار عنايت كرد . حضرت شيخ در برابر گفت : اى پادشاه عالم ! چونكه آزاد ساختى آزاده كن به نوعى كه به هيچ‌چيز مىبايد كه دلبند نباشم . بدانكه دل آزاده را تعلق دنيا كمال‌بند است « 7 » . اين همه زر كه به من عنايت كردى به يك افتاده از افتادگان « 8 » درگاهت عنايت كنى ، بهتر باشد ، كه روزى سر در ميدان رزم « 9 » تو چون گوى بازد . و از دادن « 10 » به من به تو هيچ فايده نيست ، و به من ضررهاست . و يا در خزينهء پادشاهى نه كه روزى به كار آيد ، زيراكه تو پادشاهى ، از مسافران بر و بحر عالم نزد تو از پى طمع ملازمت مىكنند و خواهند كرد ، محروم از درگاه تو باز نگردند ، كه اگر نوميد باز گردند موجب ملامت و مثمر بخل خواهد بود ( و ) اين هر دو صفت از همچون تو پادشاهى نامناسب است . و اين هم معلوم تو خواهد بود كه تو كه بنده ( اى ) ، غم من اين « 11 » همه مىخورى كه خواجهء مجازى من بودى ، او كه خواجهء حقيقى من است ، رزق من كم نخواهد كرد . اگر من ملوث « 12 » به درگاه او نروم بهتر باشد « 13 » . اين بگفت و فلسى « 14 » قبول نكرد و دامن برچيد و راه مكه گزيد و مىرفت . پاهاى نازك آسودهء او آبله كرده ، و

--> ( 1 ) - ب : - گفت ( 2 ) - ب : تاسف خورد و ندامت كرد كه ( 3 ) - ب : كه او را دنياى ( 4 ) - ب : - كه ( 5 ) - ب : - باشد كه ( 6 ) - ب : بىتربيت ( 7 ) - ب : دل آزاده بىتعلق كمال دنيا باشد مىيابد اين ( 8 ) - ب : عنايت كردى بافتادگان ( 9 ) - الف : زرم ، ب : - رزم ( 10 ) - ب : و زر دادن ( 11 ) - ت : - اين ( 12 ) - الف ، ب : ملوس ( 13 ) - ب : - باشد ( 14 ) - ب : فلوسى